|
رها یعنی رها درباد
| ||
|
خدايا ... عذر ميخواهم از اين که بخود اجازه ميدهم که با تو راز و نياز کنم عذر ميخواهم که ادعاهاي زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم در حالي که خوب ميدانم وجود من زائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم , عجيب آنکه از خود ميگويم منم ميزنم خواهش دارم و آرزو ميکنم خدايا... تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم تو مرا آه کردي که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فرياد کردي که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمايم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتي تو مرا به آتش عشق سوختي تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي تو مرا در درياي مصيبتو بلا غرق کردي و در کوير فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي. خدايا ... تو به من پوچي لذات زود گذر را نمودي ناپايداري روزگار را نشان دادي لذت مبارزه را چشاندي ارزش شهادت را آموختي خدايا تو را شکر ميکنم که از پوچي ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودي و مرا در توفانهاي خطرناک حوادث رها کردي و در غوغاي حيات در مبارزه ي با ظلم و کفر غرقم نمودي و مفهوم واقعي حيات را به من فهماندي. فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره شهادت است.
شهید چمران [ شنبه 1390/10/03 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ رها... ]
پرسیدم... چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر با اعتماد ، زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن . و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : و امرار معاش در صحرا میچراید. تا گرسنه نماند .. با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی .. [ یکشنبه 1389/11/10 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ رها... ]
سلام ...
بعد مدتها دوباره برگشتم و از همه تونم عذر می خوام آخه خیلی سرم شلوغ بود اومدنم رو با یه سوال شروع می کنم یه سوال تامل برانگیز!! بچه ها نظرتون در مورد نفس کشیدن چیه؟ همین نفسی که دم میاد بازدم میره ها! یه جور دیگه میگم به نظرتون نفس هامون فقط واسه زنده موندنمون آفریده شده؟ آره ! یعنی فلسفه خلقت نفس فقط همینه؟ نظر شما چیه؟ نفس نفس نفس و هی نفس
دوست دارم نظرتونُ عقیدتون رو در مورد این بحث واسم آپ کنید! تا ببینیم تا کجا می تونیم بریم! منتظر نظر سبزتون هستم. ....................................................................................................... حالا جواب نظرسنجی بالا رو نوشتم ببینید
نفس یکی از مأموران خداست مأموری الهی! و اینو می دونید مامور چیه؟ مأمور پرواز تا حالا چشاتونو بستید با تمرکز رو رفت و اومد نفس ها تون توجه کردید؟ می دونم که توجه نکردید اگه توجه کنید می تونید نفس ها تونو ببینید اوج قدرتشونو ببینید کافیه فقط باور داشته باشید تا ماموریت الهی نفس هاتون رو ببینید . ۱.چشاتونو ببنید ۲.تمرکز کنید ۳.نفس ها تونو ببینید ۴.ورود و خروجشو لمس کنید ۵.و به زیبایی خارج شدن انرژی های منفی رو حس کنید غم ها ،غصه ها، وابستگی های کاذب ، همه چیز های منفی.... حالا تا اوج بی نهایت می تونید پرواز کنید..... تمام جملات بالا کاملا قابل اجراست فقط باور کنید باور کنید رها میشید کاملا رها
[ چهارشنبه 1389/08/12 ] [ 6:34 بعد از ظهر ] [ رها... ]
"استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجودتان باد." التماس دعا
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شدهبودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.
بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را.
بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم. نه قیل و قال میكنم
و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی!
آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی.تو زیركی و مومن.زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد.
اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.ساعتها كنار بساطش نشستم
تا این كه چشمم به جعبهای عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از
چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم
افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!
فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشكهایم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود . همین !!!!!!
عرفان نظرآهاری
[ سه شنبه 1389/06/02 ] [ 2:17 بعد از ظهر ] [ رها... ]
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.
خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .
به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.
راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟ [ شنبه 1389/03/29 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ رها... ]
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار روبه راه بود هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست... [ چهارشنبه 1389/03/05 ] [ 2:56 بعد از ظهر ] [ رها... ]
یه فرشته لبه دریا
مثل رویا وای چه زیبا یه فرشته پاک و معصوم وای چه آروم [ پنجشنبه 1389/02/23 ] [ 8:41 قبل از ظهر ] [ رها... ]
به گنجشک گفتند ، بنويس : "عقابي پريده عقابي فقط دانه از دست خورشيد چيده عقابي دلش آسمان ، بالش از باد ، به خاک و زمين تن نداد ." و گنجشک هر روز همين جمله ها را نوشت و هي صفحه صفحه و هي سطر سطر چه خوش خط و خوانا نوشت و هر روز دفتر مشق او را معلم ورق زد و هر روز گفت : آفرين چه شاگرد خوبي ، همين *** ولي بچه گنجشک يک روز با خودش فکر کرد : براي من اين آفرين ها که بس نيست سؤال من اين است چرا آسمان خالي افتاده آنجا ؟ براي عقابي شدن چرا هيچ کس نيست ؟ *** چقدر « از عقابي پريد » فقط رونويسي کنيم چقدر آسمان ، خط خطي بال کاهي چرا پر کشيدن فقط روي کاغذ چرا نقطه هر روز باز از سر خط چرا ... ؟ براي رهايي از اين صفحه ها نيست راهي ؟ *** و گنجشک کوچک پريد به آن دورها به آنجا که انگشت هر شاخه اي رو به اوست به آن نورها و هي دور و هي دور و هي دورتر و از هر عقابي که گفتند مغرورتر و گنجشک شد نقطه اي نه در آخر جمله ، در دفتر اين و آن که بر صورت آسمان ميان دو ابروي رنگين کمان ....................................
ما عقاباني هستيم که به هيات گنجشک آفريده شده ايم چه زيبا ، روزي دور، شاعري خوش ذوق گفته که :
مي توان جبريل را گنجشک دست آموز کرد شهپرش با موي آتش ديده بستن مي توان !!!
[ یکشنبه 1389/02/12 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ رها... ]
یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی. می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون. گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.
اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟ [ دوشنبه 1389/01/09 ] [ 6:56 بعد از ظهر ] [ رها... ]
با آرزوی سالی زیبا و پر از رها شدن برای همه عزیزانم در هر کجا که هستید
سال نو مبارک [ شنبه 1388/12/29 ] [ 12:39 بعد از ظهر ] [ رها... ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||